تبليغاتX
☆ • * ๑۩۞۩๑ آبی بیکران من. ๑۩۞۩๑ *•
☆ • * ๑۩۞۩๑ آبی بیکران من. ๑۩۞۩๑ *•


خیلی دور...خیلی نزدیک...مهربانی که همه جا هست....



Matthew 6:10_13,
Lord's Prayer 

+ ☆ • * ๑۩۞۩๑ JANDARK๑۩۞۩๑ *•



 n00009541-r-b-012.jpg

 

در علم جامعه شناسی،  جنبش (movement) به حرکتها و نهضتها و اگر بخواهیم دقیقتر بگوییم به تجمعهایی گفته میشود که از وی‍ژگیهایی همچون سازماندهی، الگو، تشکل، برنامه ریزی، ساختار، و اهدافی از پیش موجود برخوردار باشد. بروز و ظهور جنبشها وابسته به ساختارهای نهادینه شده سیاسی در جامعه است؛ یکی از این ساختارها تحزب است. احزاب گوناگون با حمایت و سازماندهی کنشگران، راه را برای ایجاد و گسترش جنبشها هموار میسازند چه بصورت مستقیم و چه بصورت غیر مستقیم. اما همواره وضع به چنین منوالی نبوده و در جوامعی همچون جامعه ایران که از ساختار حزبی منسجم و فراگیری برخودار نمیباشند؛ ظهور نهضتها از سابقه و صبغه چندانی برخوردار نیست. نمونه های انگشت شماری را میتوان در تاریخ معاصر ایران نام برد که از خصلت جنبش برخوردار بوده اند که دو نمونه مشخص آن عبارتند از جنبش مشروطیت و جنبشهایی که به وقوع انقلاب سال 57 انجامید.
در حرکت بر روی طیفی که تجمعها را از حیث ساختار، تعاملات اجتماعی(social interactions) تشکیلات و اهداف به صورت کاهشی مرتب میکند؛ پس از جنبشها به گروهها(groups)، انبوهه ها(crowds) و در نهایت به مجموعه ها(aggregations) می رسیم که این آخری طبق تعریف عبارت است از حضور صرفا فیزیکی از افراد بدون هرگونه ساختار منسجم و یا تعامل اجتماعی، بعنوان مثال افرادی که در اثر بروز یک سانحه رانندگی(محرک) تجمع نبوده و پس از برطرف شدن محرک بیرونی(حضور پلیس راهنمایی و رانندگی) و بدون هیچگونه تعامل اجتماعی صحنه را ترک میگویند.
آنچه این روزها در خیابانهای تهران در حمایت از کاندیداهای ریاست جمهوری( و بطور مشخص آقای میرحسین موسوی) شاهد آن هستیم از لحاظ جامعه شناختی و بر اساس طیف سابق الذکر نمونه تیپیک انبوهه ها( crowds) میباشد. نبود ساختار حزبی در جامعه( صرف نظر از شبه احزاب معدودحکومتی) سبب گشته است تا کنشگران بالقوه سیاسی( طرفداران کاندیداها که بسیاری از آنها در سایر اوقات فرصتی برای به رخ کشیدن آمال و عقاید سیاسی و فرهنگی خویش و تعامل اجتماعی با یکدیگر پیدا نمیکنند) با بهره گیری از محرک فضای انتخاباتی در عرصه عمومی به تجمع و عرض اندام بپردازند. این انبوهه ها( در مورد آقای موسوی) از چنین خصلتهایی برخوردار است:
الف – خودجوش بودن: هیچ گونه نهاد و یا حزبی بصورت از پیش تعیین شده دست اندر کار تشکیل این انبوهه ها نبوده است.
ب- مردمی بودن( grassroots): تجمعات در بطن جامعه و عرصه عمومی و در حوزه ای فیزیکی(پیاده رو یا خیابان) شکل گرفته به تدریج بر تعداد افراد( کنشگران) افزوده شده و با گذشت زمان در همان عرصه اجتماعی و فیزیکی به تدریج محو میشود و از هم میپاشد. آنچه گوستاوو استوا از آن تحت عنوان زیربنای دموکراسی ریشه ای که با دموکراسی حکومتی، رسمی و دولتی در مواجهه و چالش میباشد؛ نام میبرد؛ همین مردمی بودن است
ج- ریخت شناسی مختلط: انبوهه ها غالبا در پیاده روها ( پیاده رو در برابر خیابان، حاشیه در برابر متن که نشاندهنده غیر رسمی بودن و متفاوت بودن آنها با اغتشاشات خیابانی است) شکل گرفته به سمت جلو به شکل خطی حرکت کرده بر تعداد کنشگران افزوده میشود؛ با توقف لحظه ای حالت حلقه ای و دایره ای پیدا نموده؛ نماینده یا کنش گر اصلی انبوهه در مرکز دایره قرار گرفته، بار دیگر انبوهه به حرکت خود ادامه داده و به تدریج محو میشود.
د- درهم آمیزی انبوهه ها با خاستگاههای اجتماعی گوناگون: انبوهه ها بر اساس معیارهایی همچون جنسیت( حضور زنان و مردان بطور مساوی)، قومیت(قومیتهای مختلف همچون قشقاییها)، سن( حضور افراد از 6 سال تا 70 سال مشهود است)، طبقه اجتماعی( دانشجو، کارگر، بازاری و....) خصلت نمایی میشوند. انبوهه های جنسیتی، سنی، قومی و طبقه ای بطور مداوم و در هر لحظه از زمان با یکدیگر ترکیب و بلافاصله از هم منفک و تجزیه شده و یا به انبوهه دیگری میپیوندند.
ه- تعاملات اجتماعی معارض: تعاملات اجتماعی برقرار شده میان کنشگران همگی نظم موجود را به چالش میکشند چه در شعارهای مطرح شده، چه در نوع پوشش(بصورت نسبی)، چه در مناسک پایه ریزی شده( بعنوان مثال رقص و آواز دسته جمعی، استفاده از نمادهای خاص، استفاده از اتومبیل بعنوان یک ابزار تبلیغاتی و بخصوص به چالش طلبیدن آمارهای اقتصادی که از جانب نهادهای دولتی ارایه گردیده است)
ر- بهره گیری از نمادهای معنی دار: استفاده از نماد تنها وی‍ژه طرفداران آقای موسوی است. بهره گیری هوشمندانه طرفداران از رنگ سبز بعنوان یک نهاد مفهومی که در ترکیب با ابزارهایی همچون شال گردن، بازوبند، سربند و غیره، به نشان تبلیغاتی انبوهه ها بدل گردیده است؛ از چنان کارکرد مستحکمی برخوردار گشته که این روزها، جلوه آن را در غالب بودن رنگ سبز در صفحات اول روزنامه های هوا خواه آقای موسوی نیز میتوان مشاهده نمود. استفاده از رنگ در تجمعات مشابه بین المللی از تاریخچه ای بسیار طولانی برخوردار است که در اینجا بخوبی از آن استفاده شد.
ز- خنده چونان یک رفتار انفعالی اعتراضی و خلاقانه: برای نگارنده جالب بود که بسیاری از کنشگران در انبوهه ها همواره یا لبخند بر لب داشته و یا در حال خنده مشاهده میشدند. در باب خنده نظریات گوناگون و مختلفی ارایه گردیده است. از توماس هابز گرفته تا مولوی که اصولا خنده را دارای بوطیقا نمیداند. اما خنده در این انبوهه ها ضمن آنکه در تقابل با عصبیت موجود در هواداران کاندیدای رقیب قرار میگیرد؛ دارای کارکرد ریشخند نظریات ارایه شده از سوی رقبا است که از طریق ابزار کنایه و شعارهای کنایه آمیز، قدرت و ساختار موجود را از طریق طنز خیابانی به چالش میکشد. خنده نشانه ای است در رد پرخاشگری و خصلت مهاجم وتخریب گر موجود در اغتشاشات و تزاحمات خیابانی و مهر تاییدی است بر ویژگی مسالمت آمیز و مهربانانه انبوهه ها.
و در نهایت شرکت کنندگان این انبوهه ها نه به بروز رفتار (behaviour) بلکه به کنش(action) گری میپردازند. رفتار، پذیرای منفعل الگوها و هنجارهای مستقر و غالب(mainstream) اما کنش و کنشگر درصدد اصلاح و یا تغییر خلاقانه هنجارهاست با استفاده از تمامی امکاناتی که در اختیار دارد.
امید میرود تا با تحلیل و شناسایی تمامی ویژگیها و ظرفیتها و کارکردهای انبوهه های انتخاباتی از آنها در جهان و برهه پس از انتخابات( هنگامی که محرک اصلی دیگر موجود نیست) بهره جست.

+ ☆ • * ๑۩۞۩๑ JANDARK๑۩۞۩๑ *• |



Christian Bobin     

  



Christian Bobin est né le 24 avril 1951 au Creusot, une petite ville en Bourgogne. Dès son enfance, il préfère la compagnie des livres à celle des hommes : "Je me sens dans la société comme le gosse dans la cour de récréation qui ne participe pas aux jeux des autres. Ce n’est pas qu’il soit rejeté. Ce n’est pas qu’il méprise les autres - j’étais plutôt éperdu d’admiration mais je faisais toujours un pas de côté" [1]. Dans la solitude, il retrouve la source d’un amour permanent : l’écriture poétique. Au cours de ses études de philosophie, il s’intéresse à la pensée de Platon ainsi qu’à celle de Kierkegaard. D’ailleurs, nous pouvons bien constater chez lui une certaine philosophie dénuée cependant de ses concepts froids et figés.

Il est la parfaite illustration d’un style qui découle d’une vision. Comme l’affirme Marcel Proust : "le style n’est jamais un enjolivement, comme croient certaines personnes, ce n’est même pas une question de technique, c’est comme la couleur chez les peintres - une qualité de la vision, la révélation de l’univers particulier que chacun de nous voit et que ne voient pas les autres. Le plaisir que nous donne un artiste, c’est de nous faire connaître un univers de plus" [2]. La philosophie souriante et profonde de Bobin exige un style tout particulier. C’est la fluidité qui domine son œuvre, qui a la simplicité d’un chant joyeux. Il nous présente un monde plein de plaisirs inconnus et de charmes minuscules ; et tout cela pour parler de l’amour :

"Il n’y a pas de connaissance en dehors de l’amour. Il n’y a dans l’amour que de l’inconnaissable" [3].

Chez lui, la philosophie souriante et gaie consiste à porter un regard très doux sur la vie. Quelques mots reviennent comme des leitmotive dans son œuvre : Amour, Dieu, Enfance, Solitude, Lumière. Chez lui, les aventures amoureuses, les suspens de Proust, le héros blasé de Chateaubriand, l’héroïne ambitieuse de Faubert, les plages exotiques de Baudelaire… font place à une simple expression de la vie. Comme il affirme lui-même, il ne fait qu’"attendre le passage de Dieu ou d’un insecte, ou de rien". On a même reproché à Bobin de parler pour ne rien dire. A ce propos, les titres qu’il a choisis pour ses livres sont particulièrement révélateurs : Souveraineté du Vide, L’éloge du rien, La part manquante... comme s’il existe toujours un vide chez lui ; mais ce vide et ce rien ne témoignent pas de la vacuité ou du nihilisme, tout au contraire, c’est la Lumière, ou encore ce que Bobin ne peut exprimer par des mots. Cette absence est la plénitude. De même, nous pouvons dire qu’il existe une sorte de mysticisme chez lui, mysticisme dont il va progressivement révéler les différents aspects dans ces œuvres, mysticisme qui va aboutir à la lumière à laquelle Bobin nous a peu à peu habituée.

Tel un artiste, il nous révèle le côté lumineux de ce qui nous paraît noir et obscur :

"Le courage n’est pas de peindre cette vie comme un enfer puisqu’elle en est si souvent un : c’est de la voir telle et de maintenir malgré tout l’espoir du paradis" [4].

Son œuvre, dont Le Très Bas, a une teinte religieuse mais demeure dénuée de tout moralisme. Il y aborde ainsi Saint François d’Assise qui, selon lui : "est quelqu’un qui parle du ciel, d’accord - en un sens il ne parle que de ça - mais il en parle avec un goût incroyable pour la terre" [5]. Il se décrit d’ailleurs lui-même comme un "fou de pureté" :

"Je suis fou de pureté. Je suis fou de cette pureté qui n’a rien à voir avec une morale, qui est la vie dans son atome élémentaire, le fait simple et pauvre d’être pour chacun au bord des eaux de sa mort noire et d’y attendre seul, infiniment seul, éternellement seul" [6].

Stylistiquement, ce qui distingue son œuvre du roman et de la poésie en prose, c’est son écriture fragmentée. Il écrit de tous petits livres qui contiennent à leur tour des contes ou lettres très courtes. Suivant ce rythme, son œuvre se caractérise par une succession de phrases courtes. D’une manière très simple et claire, ses phrases nous conduisent vers le bonheur et la jouissance. Même pour s’expliquer d’avantage, il fait des analogies ; ainsi, le mot "comme" revient sans cesse sous sa plume.

"Mourir c’est comme tomber amoureux : on disparaît, on ne donne plus de nouvelles à personne". [7]

"Ceux qui recueillent les faveurs de la foule sont comme des esclaves qui auraient des millions de maîtres". [8]

Ses petites phrases énoncent une vérité profonde, d’une façon concise souvent exprimées au moyen d’une formule lapidaire. Pour représenter bien ces vérités profondes, il recherche le brillant de l’expression et manie parfois des paradoxes qui donnent l’effet de la surprise par sa formulation inattendue :

"Ce qui est fait pour tout le monde, n’est fait pour personne". [9]

Il semble construire ses textes comme une source d’eau claire au-dessus de laquelle le lecteur pourrait se pencher pour y distinguer le monde apaisé et calme que Bobin lui décrit. Il porte ainsi un regard d’enfant sur le monde. Si son écriture est considérée comme "non savante", il n’en reste pas moins que, de par sa justesse et sa légèreté exempte de toute tonalité moralisatrice, elle semble presque chanter et danser sur la page. Une écriture harmonique donc, regorgeant de mouvements et de rythmes. Les phrases courtes ressemblent d’ailleurs davantage aux vers d’un poème qu’à la stricte prose. Cette écriture est une chanson joyeuse ; un hymne à la vie, à l’amour, et au silence ; c’est un hymne à Dieu.

+ ☆ • * ๑۩۞۩๑ JANDARK๑۩۞۩๑ *•



بگذار در خلوت خود حقیرانه بمیرم

تا به یگانه ابداع بشر پا نهم

وفقر جاودان خاک را

تا ابد در آغوش  کشم..

 

 

+ ☆ • * ๑۩۞۩๑ JANDARK๑۩۞۩๑ *• |



سوشيانت منجي ايرانويج
نویسنده: سيد حسن آصف آگاه
ناشر: انتشارات آينده روشن
سال نشر: 1387
تعداد صفحات: (ض + 318 + xiv)

دربارهء اين کتاب:

ترجمهء مقدمهء استاد کريستين بونو

پيش‌گفتار

فرگرد نخست – موعود در دين زرتشت

هزارهء اورشيدر

هزارهء اورشيدرماه

پيدايي سوشيانس

فرگرد دوم – آخرالزمان در ادبيات پيش‌گويانه زرتشتي

علائم آخرالزمان در ادبيات پيش‌گويانه زرتشتي

علائم آخرالزمان – نشانه‌هاي ظهور منجي زرتشتي

جهان و اوضاع آن پيش از ظهور منجيان

جهان و اوضاع آن پس از ظهور منجيان

گاه هوشيدر

گاه هوشيدرماه

گاه سوشيانس

فرگرد سوم – متون مکاشفه‌اي و پيش‌گويانه

بخش اول: بهمن يشت

بخش دوم: زند بهمن يسن

بخش سوم: پيش‌گوييي‌هاي جاماسپ

جاماسب‌نامه فارسي

بخش چهارم: يادگار جاماسپ

بخش پنجم: زراتشت‌نامه

بي‌مرگي خواستن زراتشت

تمثيل درخت هفت شاخ و پيش‌گويي‌هاي يزدان براي زرتشت

دور آهن گُمِخْت [پيش‌گويي‌هاي يزدان براي زرتشت]

سرآمدن هزاره و علايم آخر زمان

روزگار ايران و ايرانيان پس از ساسانيان

آگاه کردن زراتشت را در آخر هزاره

پرسيدن زراتشت دگربار از يزدان

بخش ششم: هزارهء اوشيدر و اوشيدرماه و سوشيانس

دربارهء رستاخيز و تن‌پسين

بخش هفتم: دربارهء گزندي که هزاره هزاره به ايران‌شهر آمد

بخش هشتم: آخر هزاره

بخش نهم: نشان‌هاي زادن منجي

بخش دهم: ادبيات پيش‌گويانهء ايراني وراي مرزهاي ايران

سروش‌هاي غيبي هيستاسپ (پيشگويي گشتاسب)

فرجام‌شناسي ايراني در «سروش‌هاي غيبي هيستاسپ»

لاکتانتيوس، نهادهاي الهي

تولد منجي در وقايع‌نامهء زوکنن

فرگرد چهارم – از ايران زرتشتي تا ايران اسلامي

علل گرايش ايرانيان به اسلام

دستکاري در متون زرتشتي

فرگرد پنجم – پيش‌گويي‌هاي زرتشتي

بهمن يشت و تحريفات آن

کتابنامه

زبان‌هاي فارسي و عربي

زبان‌هاي اروپايي

نمايه

مقدمهء استاد کريستن بونو (به زبان اصلي)

+ ☆ • * ๑۩۞۩๑ JANDARK๑۩۞۩๑ *•



 fmpcal13

قفسي بايد ساخت

هرچه در دنيا گنجشک و قناري هست

با پرستوها و کبوترها

همه را بايد يکجا به قفس انداخت

روزگاري است که پرواز کبوترها

در فضا ممنوع است

که چرا به حريم جت ها خصمانه تجاوز شده است

روزگاري است که خوبي خفته است

و بدي بيدار است و هياهوي قناري ها

 خواب جت ها را آشفته است

غزل حافظ را مي خواندم

مزرع سبز فلک ديدم و داس مه نو

تا به آنجا که وصيت مي کرد

گر روي پاک و مجرد چو مسيحا به فلک

از فروغ تو به خورشيد رسد صد پرتو

دلم از نام مسيحا لرزيد

از پس پرده اشک

من مسيحا را بالاي صليبش ديدم

با سرخم شده بر سينه که باز

به نکو کاري پاکي خوبي عشق مي ورزيد

و پسر هايش را

که چه سان پاک و مجرد به فلک تاخته اند

و چه آتش ها هر گوشه به پا ساخته اند

و برادرها را خانه برانداخته اند

دود در مزرعه سبز فلک جاري است

تيغه نقره داس مه نو زنگاري است

و آنچه هنگام درو حاصل ماست

لعنت و نفرت و بيزاري است

روزگاري است که خوبي خفته است

و بدي بيدار است

و غزل هاي قناري ها

خواب جت ها را آشفته است

غزل حافظ را مي بندم

از پس پرده اشک

خيره در مزرعه خشک فلک مي نگرم

مي بينم

در دل شعله و دود

مي شود خوشه پروين خاموش

پيش خود مي گويم

عهد خودرايي و خود کامي است

عصر خون آشامي است

که درخشنده تر از خوشه پروين سپهر

خوشه اشک يتيمان ويتنامي است

 فریدون مشیری

+ ☆ • * ๑۩۞۩๑ JANDARK๑۩۞۩๑ *• |



lorca02.jpg

دلال گُل
سبدش را با خود به باغ برد
و با انبوه ِ عطرهایش
به این خانه و آن خانه می‌رود.

شب، روح پرنده‌گان ِ کهن
به شاخساران خویش بازمی‌گردد.

و در این بیشه‌ی انبوه که سرچشمه‌ی اشک می‌خشکد
به نغمه سرایی درمی‌آید.

در این کتاب از پس جعبه‌آینده‌ی نامریی ِ سال‌ها
گل‌ها
همچون بینی کودکان به چشم می‌آید
پخچ، در پس ِ شیشه‌های مه‌آلود.

دلال گُل در باغ
اشک‌ریزان باز می‌گشاید کتاب ِ گُل‌اش را
و رنگ‌های پریشان
در سبدش رنگ می‌بازد.

+ ☆ • * ๑۩۞۩๑ JANDARK๑۩۞۩๑ *• |



  پرنیان..
پرنیان من...
برای تو میگم..
صدامو می شنوی؟
به یادم میاری؟
 یادته...من همونم که تو روز اول مدرسه دستاموگرفتی وگفتی..نترس..من باهاتم؟الدورادومون رو یادته؟
  تو نیستی..میشه منم تو یاد تو نباشم؟..تو  نیستی روی این زمین...ولی تا ابد در قلمروی قلب وذهن من هستی.
 نمیخوای از  بهشت برای من نامه ای بنویسی؟
به من بگو اونجا ...اون بالا هم بارون می  یاد؟
هنوزم توی بارون فقط پیپ آتا رو کشیدن بهت حال میده؟
هنوزم روی برفا میخوابی تا بخونی
آی عشق
 میان شوره زارهای مرگ وا می نهم تورا
بگذار آن که قلبی می خواهد..در تمنای نسیان تو باشد..
هنوزم مادام لافونت به نظرت یه فرشته است؟هنوزم به نظرت سارا برای من با مسماست؟هنوزآندره رو دوست داری؟
به من بگو قهرمان من
 لحظه ای از فرشته ها ی قشنگت دل بکن وبه این شوره زار بیا
 بیا فقط یک بار دیگه..فقط..پابه پای من خیابون سنت مارتن رو مسابقه بدیم وهرکی اول شد..باید ۲۱ بار ترانه ی درخت،درخت رو به اسپانیایی بخونه واگه اشتباه کرد...دوباره بخونه
  
درخت،درخت...خشک وسبز
 
دخترک زیباروی
 زیتون بر می چیند
وباد عاشق برجها در میانه اش می پیچد
 چهار سوار کاربا جامه های آبی وسبزوشنل های تیره وبلند
 سوار برمادیان های اندلسی می گذرند
به کوردبا بیا دختر
دخترک نگاهی نینداخت
وهنگام غروب که با پرتو افشان
رنگ ارغوان می گیرد
جوانی می گذرد
با کوله باری از گل های سرخ 
به غرناطه بیا دختر
 دخترک نگاهی نینداخت
 وبرمی چیتد هنوز زیتون...دخترک زیباروی
با بازوی خاکستری در باد  حلقه بر کمرش
درخت..درخت...خشک وسبز
 به من جوابی نمیدی
 ومن هرروز برای دیدن تو مشتاق ترم.. اگه اومدم پیشت..در رو به روم باز کن من اونجا هیچ کس رو ندارم...مثل اینجا
من فقط تورو دارم 
پس بهم اجازه بده برای تو بخونم
شب هوای آمدن ندارد
پس تو نتوانی آمد ومن نتوانم رفت
گرچه عقرب خورشید به کام کشد..شقیقه ی مرا 
تو اما خواهی آمد با زبان سوخته ات از باران نمک
روز هوای آمدن ندارد
پس تو نتوانی آمد و نتوانم رفت
 من اما خواهم آمدومیخک جویده ام را به وزغها خواهم داد 
نه شب را هوای آمدن است،نه روز را
وبدین سان من برای تو خواهم مرد
 تو برای من...
آی دخترک...دخترک
همچنان می برند اسب مرا
کجایی؟           

 

+ ☆ • * ๑۩۞۩๑ JANDARK๑۩۞۩๑ *• |



 تولدم مبارک...!!                                                                                                                      به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد

به جویبار که در من جاری بود

به ابرها که فکرهای طویلم بودند

به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من 

از فصل های خشک گذر می کردند

به دسته های کلا غان

که عطر مزرعه های شبا نه را 

برای من به هدیه می آوردند

 به مادرم که در آیینه زندگی می کرد

می آیم.می آیم.می آیم

و آستانه پر از عشق می شود

ومن در آستانه به آنها که دوست می دارند
 
ودختری که هنوز آنجا

در آستانه ی پر عشق ایستاده

سلامی دوباره خواهم داد 

                                                                                     باشه  بنفشه عزیز اگه دوست داری تا ابد مجهول بمونی...بمون...                       

+ ☆ • * ๑۩۞۩๑ JANDARK๑۩۞۩๑ *•



     

دانشمند خوشحال             

اين آقاي دانشمند، خيلي خوشحال است.

چون همين حالا راديوم را كشف كرده است!

حالا ديگر همه او را مي شناسند.

اسمش را در روزنامه ها مي نويسند،

با او مصاحبه مي كنند،

و حتماً نوبل هم مي گيرد!

چرا كه نه؟!

كشف راديوم كه آسان نيست!

سالهاست كه خودش را در اين اتاق زنداني كرده است،

سالهاست كه حمام نرفته است،

سالهاست كه بچه هايش را نديده است،

سالهاست كه فقط با خواب راديوم زندگي كرده است،

حالا بايد به او تبريك بگوييم...

اما راستش يك چيز ديگر را هم بايد به او بگوييم.

اين كه راديوم را سالها قبل ، "ماري كوري" كشف كرده است!

                                   

                                                                                                            پسر كوچولو و پيرمرد              

پسر كوچولو گفت: «گاهي وقتها قاشق از دستم مي افتد.»

پيرمرد بيچاره گفت: «از دست من هم مي افتد.»

پسر كوچولو آهسته گفت: « من گاهي شلوارم را خيس مي كنم.»

پيرمرد خنديد و گفت: «من هم همينطور»

پسر كوچولو گفت: « من اغلب گريه مي كنم»

پيرمرد سر تكان داد: «من هم همين طور»

پسر كوچولو گفت: « از همه بدتر بزرگترها به من توجهي ندارند.»

و گرماي دست چروكيده را احساس كرد: «مي فهمم چه مي گويي كوچولو، مي فهمم.»

                                           من دوستت دارم                                    

خدا هركسي را كه مثل من خوب باشد، دوست دارد

اما هر كسي را كه مثل تو بد باشد، دوست ندارد

اما من تو را با همه بدي ات دوست دارم

چون دلم برايت مي سوزد، وقتي مي بينم هيچ كس دوستت ندارد!

 

پيتر ويل بيچاره فقط سه جمله بلد بود    

پيتر ويل بيچاره فقط سه جمله بلد بود

سلام،حال شما چطور است، خدانگهدار

يك روز پيتر ويل بيچاره عاشق شد

كلي كتاب و لغت نامه خواند، تا يك جمله ديگر هم ياد گرفت

"شما را دوست دارم"

بهترين لباسش را پوشيد

موهايش را شانه كرد و ادكلن زد

بعد يك شاخه گل خريد و سراغ در رفت

سينه اش را صاف كرد و تند و پشت هم گفت:

سلام،

حال شما چطور است؟

شما را دوست دارم،

خدانگهدار!

بعد گل را برداشت و سريع دور شد

و حتي پشت سرش را هم نگاه نكرد!                                                                           

اول من        

پالما پرس هميشه توي صف بستني،

فرياد مي زد: اول من!

وقتي سر شام سس رو مي قاپيد،

فرياد مي زد: اول من!

وقتي مي خواست سوار سرويس بشه،

فرياد مي زد: اول من!

او همه رو هل مي داد و خودش جلو مي زد

و وقتي فرياد مي زد: اول من!

يه هياهوي درست وحسابي راه مي افتاد.

وقتي براي گردش علمي به جنگل رفتيم،

پالما پرس فرياد مي زد: اول من!

پالما پرس به ماگفت كه از ما تشنه تره

و فرياد زد: اول من!

بعد قلپ قلپ همه آبو خورد!

در جنگل ما گرفتار قبيله آدم خورها شديم.

شاه اونا روي تخت باشكوهي نشسته بود.

چنگال و چاقو بدست، آب از لب و لوچه اش آويزان بود.

از هولش نمي دونست از كجا شروع كنه.

پالما پرس كارو راحت كرد

و با صداي لرزان از ترس فرياد زد:

اول من!

                              Click to view full size image                                                  

+ ☆ • * ๑۩۞۩๑ JANDARK๑۩۞۩๑ *• |